... در آستانه
دکتر ش را که می شناسی ... همان که روزی آرزو کردم نسلش
منقرض نشود ... یادت آمد...همان دکتر ش که در خانه به او داداشی می گفتم ... همان
که آرام بود ...همان که وقتی جدی می شد انگشت اشاره اش را وسط عینکش می گذاشت و
فشار می داد ... همان که سمبل پاکی و نجابت برایم بود... نه چیزی نشده ... فقط خواستم بگویم داداشی دارد زنش را طلاق
می دهد .... داداشی یک سال و نیم با یکی از همکاران آن مرکز رابطه داشت ... داداشی
آن چیزی که من فکر می کردم نبود ... داداشی آن چیزی که من نوشتم هم نبود ...
داداشی اصلن داداشی نبود ...
من سوالهای بی انصافی در ذهنم دارم که
هیچ وقت مرا رها نمی کنند.... سوالهای خودخواهی که تا جوابشان را ندهی ولت نمی
کنند ... مدام ذهنم را قلقلک می دهند و می پرسند بی وقفه ... پشت سر هم ... من هم که لال مادرزاد برایشان هیچ جوابی
ندارم .... مثل بز نگاهشان می کنم شاید دست از سرم بردارند ولی از رو نمی روند
.... خودم را به آن راه می زنم و هی سوت می
زنم .... پشت می کنم ... چشمهایم را می بندم و خودم را به خواب می زنم .... ولی
حتی به خوابم هم می آیند ....صدای موسیقی را بالا می برم ... می رقصم ... می خوانم
ولی باز به این فکر می کنم چرا سایوری سر از گیشا خانه در می آورد ؟ چرا عشق
بین مگی و رالف بریکاسارت عشق ممنوعه بود ؟ جاناتان مرغ دریایی از چه رنج می برد؟ چرا جنی ،
فارست را ترک کرد؟ چرا دلمان برای عشق سالواتوره و النا می سوزد؟ پایان اسکارلت
اوهارا و رت باتلر چه می شود؟ چرا رناتو درگیر عشق افلاطونی مالنا می شود؟ چرا ريک
، الزا را راضی به رفتن ميکند؟ چهل سالگی من شبیه به چهل سالگی نگار تمدن خواهد
بود؟ تعلق
خاطر بین آدا و بینز از کجاست؟ چرا مردیت گری عاشق درک شفرد شد؟ چرا بهترین لحظات
آدمی تکرار نمی شود ؟ *چرا هیچ وقت افسانه های پریان به حقیقت نمی
پیوندند؟ چرا فقط کابوسها به حقیقت می رسد ؟ نه ..... واقعا چرا هیچ وقت افسانه های پریان به حقیقت نمی
پیوندند؟ چرا فقط کابوسها به حقیقت می رسد ؟ * برگرفته از Grey `s Anatomy موبایلم زنگ می خوره ...... پشت خط میمه ... یکریز داره حرف
میزنه و گلایه می کنه ...خیلی بی معرفتی ... خیلی الاغی!!! یعنی نباید بیای پیش من
... بعد صدای اداودوی پسرش میاد و صدای هرهر میم ... آره پسر گلم خاله مینا بی
معرفته ... خاله تو رو دوست نداره والا پا می شد می اومد پیشت ... خندم می گیره رو
کاغذ می نویسم الاغ!!! سکوت می کنم ... نمی شنوم ... یعنی نمی خوام بشنوم ... میرم
7-8 سال پیش.... درگیر پایان نامه ام هستم که میم گریون بهم زنگ میزنه و
حرفهای نامربوطی میزنه که نشونه خوبی نیست ... جدی نمی گیرم ... یعنی نمی خوام جدی
بگیرم... ساعت 4 – 5 و هنوز تو آزمایشگاهم و دارم
قرص هام رو روکش میدم ... دیگه آخرهای کاره که نون دوست پسر میم بهم زنگ میزنه و
با گریه میگه پاشو بیا لقمان ... میم ... دستام می لرزه ... تک تک سلولهام می لرزه
... مخم هنگه ... آزمایشگاه رو ترک می کنم ... نمی دونم چی جوری
باید برم لقمان ... زمین می خورم ... دلم می خواد کنار اتوبان دانشکده بشینم و
مویه کنم ... دلم می خواد پابرهنه بشم ... دلم می خواد مقنعه ام رو در بیارم !!! یاد
عزاداری جنوبی ها می افتم !!! اهنگ روز واقعه تو سرمه !!! نه امکان نداره !!! یک آدم نمی تونه واسه یک پسر خودش رو بکشه
... فقط و فقط یک الاغ می تونه این کار رو بکنه ... نمی دونم چیجوری میرسم ... میرم بالا سرش ... آژیته است ...
تموم صورتش سیاهه ... لعنت بر شارکول !!! میزنم زیر گریه ... سرم داد میزنه ...
میگه برو بیرون ...نمی خوام ببینمت !!! دلم می شکنه میام بیرون ... نون بدو بدو می آد پیشم ... می
خواد دلجویی کنه ... میگه بی تابه به دل نگیر ... میگم می فهمم ... بغضم می شکنه چی
شد ؟؟!! چرا !!!؟ چی کار دارین می کنین با خودتون !!!؟ چرا گند می زنین به
زندگیتون !!! میگه ما به هم زدیم ... اون گند زد به همه چی !!! به این فک می کنم که فقط و فقط یک الاغ می تونه تو این
شرایط این جمله رو بگه !!! از قرار معلوم ظهر میم میره خونه نون و نامه ای میذاره و
یجورایی خداحافظی کرده ... به من الاغ هم زنگ زده منم خودمم رو زدم به نفهمی و
نرفتم پیشش!!! یعنی نخواستم باور کنم دوستم حالش بده!!! بعد هم گذاشته و رفته تو
خوابگاه در رو بسته و قرص خورده ... عصری که نون میاد خونه نامه رو می بینه ... هر
چی زنگ میزنه بهش گوشی نمی گیره ... می فهمه بازی نیست ... سریع به خوابگاه زنگ
میزنه ... می ریزن در رو می شکونن می بینن میم افتاده و حالش بده !!! میارنش لقمان
!!! عذاب وجدان می گیرم ... بر می گردم پیشش!!! دماغش عملیه و
باید براش ان جی بذارن !!! داره جیغ میزنه ... چند تا آمی تریپتیلین ...شیر ... بدی
داروسازی اینه دیگه !!! میرم تو حیاط ... دارم دیوونه میشم به باباش چی بگم ...به نون
میگم تو رو خدا فعلا کات نکن ... خودش رو میکشه ها !!! میگه میم اینجوری نبود ... میخندم تو دلم میگم آخه توی الاغ
چه میدونی که میم چی بود !!! تو اگه باهاش 3- 4 ساله دوستی ... من باهاش یک عمره
دوستم ...اصلن توی الاغ می دونی یک عمر یعنی چی !!! می دونی یار گرمابه و گلستان یعنی
چی !!! نه اون الاغ نمی دونه اول مهر اول راهنمایی که با ترس و لرز
وارد یک محیط غریبه میشی و تموم فکرت اینه که تو این کلاس 24 نفره یعنی یک ادم
پیدا میشه که خل و چل باشه و تنها نباشی!!! بعد یهو ببینی بابای من و بابای میم
دستامون رو گذاشتن تو دست هم و دو تا دیوونه رو دارن به هم معرفی میکنن!!! میگم میم خیلی محکم بود ... اهل این مسخره بازی ها نبود !!!
به این فک می کنم که میم همیشه احساسات من رو مسخره می کرد
... بهم می گفت تو الاغی ... ادم واسه کی انقد شعر می گه !!! دیدی حالا تو الاغی !!! دیدی تموم محکم بازیات ادا بود !!!
دیدی من خیلی زعفرونی تر از تو بودم !!! دیدی !!! صدای داد و بیداد میم میاد !!! مینا گوشت با منه !!! هول
میشم و میگم اره دیوونه کر شدم !!! هیچی از صحبتهاش نشنیدم ...... دیگه چه خبر ...
خبر!!! نه خبری ندارم تو چه خبر!!! اروم میگه می دونستی نون
تخصص قبول شده !!! شوک میشم و میگم آمارشو داری دیوونه !!! میگه نه بابا !!! فقط
خواستم بگم دیگه هر الاغی دیگه متخصص شده !!! مخم قلقلک گرفته و میگم دیدیش ... میگه اره یکبار اونم کی
؟! وقتی حامله بودم !!! باور می کنی مینا من اصن بهش فک نمی کنم !!! تو دلم میگم جون خودت !!! امارشو بابای من دراورد !!! هنوزم
الاغی!!! میزنه زیر خنده انگار فهمیده به چی فک می کنم ... میگه مینا
چقد الاغ بودم بخاطر همچین ادم عوضی داشتم می مردم !!! مینا احمق بودم نه !!!! می گم نه دیوونه ... اشتباه نکن تو هنوز هم احمق هستی ... باز میرم به اون روزها ... چه روزهای بدی بود ... دوسشون
نداشتم ... میم مثل یک مجسمه بود اوردمش خوابگاه پیش خودم ... بهتر شده بود یعنی
با خودش کنار اومده بود ... یک سال نشده من رو با عین اشنا کرد و خیلی هم سریع
نامزد کرد !!! هنوز داره حرف میزنه .... مینا خیلی اذیت شدی ... مینا
یادته اون جعبه پرتقال رو ... وای ... مینا درختهای پارک ملت ... سرم رو تکون میدم ... موهام رو لول می کنم دور انگشتم ...خودکار
رو میذارم تو دهنم، مکثی می کنم و باز می نویسم ... خداحافظی می کنیم ... به نوشته
هام نگاه می کنم بیشتر از صد تا الاغ رو برگه زیر دستم نوشتم ...
تو نامه هامون شعر می گفتیم واسه هم معما طرح می کردیم !!! اسم
دونده در جنگجویان کوهستان چی بود؟ برترین گلزن تاریخ جام جهانی کی بود !!! دختری
که پروفسور شامبینیاک اختراع کرده بود اسمش چی بود؟ دشمن اسپیروفانتازیو ؟ آخر شب مامور قطار اومد و گفت فردا صبح بیاین کارتهاتون رو
بگیرین !! ولی در کوپه رو محکم ببندید و مواظب پسرها باشید !!! یه شب بهار ....توی یه قطار .... شاد و بی قرار .....یه چند
تا بیکار دورهم بودن ....از هر چی غمه .... بی خبر بودن توی حرفشون .... یه نامهربون .... شاکی ولرزون ..... گیج و
پریشون پاهاشو گذاشت وسط
قطار .....کی داد و هوار.... مستین یا هشیار؟ پسرها بیرون ....دخترها
حیرون .....همه عزادار .....سر به گریبون خلاصه اونا ....جمعشون جدا .....بدون صدا .....اشکشون رها حالا چه کنیم .....چی چاره کنیم .....آخه چه کاری.... بهر
شادی آزاده کنیم ؟ ناراحت مینا ....سرگردون لیلا ....منیره مثل بقیه ما ....بی
سرو صدا ساعتی که رفت ....بچه های شاد.....خندون و خوشحال ....تو
جریان باد از تو پنجره ...واسه همدیگه.... نقاشی کردن شب خاطره عمو اسماعیل ....مرد بی بدیل ....پلیس ذلیل ..... حالا تو بگو ....مستی یا هشیار؟؟؟؟ مردک حسود خوابی یا
بیدار ما پرنده ها مست و
بیقرار می کنیم فرار با تشکر ویژه از: راه آهن جمهوری اسلامی ایران... آژانس مسافرتی سفینه
..ساندویچ هایدا...نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران..... انجمن داروسازان ایران ...سروان
اسماعیل و برادران ....شهرداری خوب تبریز ...چلوکبابی نمونه .....هتل آذربایجان ....خانواده
محترم رجبی و زغال خوب!!!!!
گریه
نکن خواهرم ... در خانه ات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار
درختان در سرزمینت و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و
درختها از باد خواهند پرسید : در راه که می آمدی سحر را ندیدی ... سیمین دانشور نازنینم درگذشت ... روحش شاد یادش گرامی ...
دو سه ماهی بود درگیر برگزاری یک همایش بودم که خدا رو شکر دیروز به خیر و خوشی تموم شد ... جدا از تمامی سختی ها و استرس ها (5 کیلو کاهش وزن در این مدت) حس و حال خیلی قشنگی رو برام بهمراه داشت ... یاد دوران دانشجویی و سمینارهای دانشجویی ام افتادم !!! یاد سمینار مشهد و سمینار تبریز !!! یاد تموم اون لحظات خوب بخیر !!! (سر فرصت خاطرات سمینار تبریز رو تعریف می کنم) یک جمله بامزه این مدت ورد زبونم بود هر کی هر چی می گفت و می خواست جوگیر میشدم و داد میزدم می گفتم می بینید که من الان دغدغه دارم !!! خدا رو شکر دغدغه ام تموم شد!!!! * یکی از اساتید محبوب دوران دانشجویی من از اساتید مدعو در این همایش بود کلی از دیدن هم ابراز احساسات کردیم و من خبیثانه پرسیدم دکتر یادتونه من ورودیه چه سالی بودم؟ دکتر با یک لبخند بسیار دوست داشتنی و فاتحانه گفت خانم دکتر نه تنها یادمه ورودی سال فلان بودی بلکه دوست صمیمیت هم فلانی بود !!! کم مونده بود بپرم ماچش کنم ... (اندر تقدیر از حافظه ایشون همین بسکه ایشون استاد سال 81 و 82 بنده بودند!!!) ** یکی از بچه ها که تازگی عروسیش بود قسم می خورد می گفت واسه عروسیش کمتر از این سمینار خسته شده بود !!!! *** یک خانم دکتر مسنی (پزشک متخصص) بودند که هر روز برامون خاطره ایجاد میکردند روز اول سر ثبت نام گیر دادند که مطمئن هستند ثبت نام در اینترنت 30 هزار تومان بوده و ایشون یک ریال بیشتر نمیده و ما داریم گرون می گیریم !!! دو سری هم پکیج سمینار بود برای شرکت کنندگان باز آموزی که ساده تر بود و برای سخنرانان آموزشی و مدعوین که کیف لب تاپ بود که این خانم با اعتماد به نفس اومد بسته سخنرانها رو به زور از دست بچه ها کشید و گرفت !!! بعد هم هی می اومد خودکار از رو میز می گرفت !!! موقع نهار هم دعوا افتاد گفت باید به ایشون نهار رایگان بدن !!! ژتون نمی گیره !!! اصن واسه خودش حکایتی بود!!! **** واسه افتتاحیه و اختتامیه کلیپ درست کرده بودیم، از اونجا که فیلمبردار کلیپها، فیلمبردار عروسی و مجالس بوده در تمامی صحنه ها رو حلقه و ساعت و ... افراد فوکوس کرده بود و از چیزهایی که می خواستیم اصن فیلم نگرفته بود !!! صبح تا حالا جملات شروع هانیکو میاد تو سرم : زندگی منشوری است در حرکت دوار ،
منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی ،
خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... داستان
زندگی
نگران نباش بگو !!! کسی این جا را نمی خواند این شعرها همه سانسور می شوند !!! نمي توانم بنشينم ... نمي توانم تمرکز کنم ... نمی توانم بنویسم .... نمی توانم نفس بکشم ... نمی توانم چیزی بخورم ... آنقدر هم که می خورم توسط رفلاکس عزیز رفیق دوران بی قراری ام به بیرون ارسال می کنم ...راستی تو هم مثل من بی قرار می شوی!!!؟ بگو ...نگران نباش بگو!!!! کسی این جا را نمی خواند این شعرها همه سانسور می شوند !!! می دانی من نمی توانم بعضی چیزها را به اشتراک بگذارم !!! یعنی خودسانسوری نمی گذارد که بنویسم ... تو چی ... تو هم نمی توانی بگویی حس وحالت را ..از .باران بگو و از برف... نگران نباش بگو !!! کسی این جا را نمی خواند این شعرها همه سانسور می شوند... *بگذار ببوسم ت نگران نباش کسی ما را نمی بیند این شعرها همه سانسور می شوند !!! *شعر کوتاه از رضا کاظمی بزرگ
گاهی اوقات فکر می کنم در زندگی گذشته ام زنی بودم از دیار فروغ که ساعتها
در کافه دنجی کنار پنجره می نشست و می نوشت ... نه هر کافه ای ... از این کافه ها
که گم بود و کوچک ... و پر بود از تابلوهای خاص و بوی پیپ ... کافه ای که پر بود
از صندلی های لهستانی و طبقه بالایش کتابخانه ای بود پر از کتابهای ناب که می
توانستی بروی کتابی بگیری و بخوانی ... کافه ای که لئونارد کوهن برایم Dance Me to the
End of Love را می خواند و من La la la la la la... گویان از پنجره به درختهای زیبای اطرافش نگاه می کردم و آرام آرام قهوه موکایم را می خوردم و می نوشتم ... خط می زدم و می نوشتم ... La la la la la la la la
La la la la la la …la la la La la la la la la la la
La la la la la la …la la la Dance me to your beauty with a burning violin
وقت ندارم .. می
دانم ... کنارم پر است از فیلمهای نادیده ...از متنهای نانوشته .... از کتابهای
ناخوانده ... از کارهای ناکرده ... از لذتهای نابرده ... از آهنگهای نزده ... از جاهای نرفته ... از تماسهای نگرفته ... می
دانم !!! می دانم !!! خوب می دانم .... وقت ندارم !!! ولی نمی دانم چرا منی
که وقت ندارم چیز ساده ای را بهانه می کنم و به خیابان میزنم .. آن هم حالا ... حالا
که باران می بارد ... حالا که محسن نامجو بی وقفه می خواند ... نامجو می خواند و
من هم صدا با نامجو می خوانم !!! الکی الکی با یار بیرجندی زلف بر باد می دهم .......
الکی الکی از خون دل نامه می نویسم ..... الکی
الکی عاشق سرخی سیب و سبزی بیدش می شوم ....... بغض می کنم ....
فرو می دهم !!! تحمل می کنم که بغضم نشکند !!! اشک چشمانم را پر کرده است و تار می
بینمپلکهایم
را باز و بسته می کنم. اشکهایم روی گونه هایم می لغزند ...می کنم ... بی
کلام !!! یک مشت بغض لعنتی در انتظار آب شدن داشتم که نامجوی
لعنتی آبش کرد !!! به
همین سادگی رانندگی زیر باران و هم خوانی با نامجو مرهم دردهایم می شود ...حس
می کنم بعد از سالها راه حلی را یافته ام برای رها شدن از مسائلی که همیشه برایم بی راه حل بودند !!! نمی دانم چقدر می گذرد حس می کنم بغضی
ندارم ... اشکی هم ندارم !!! باورم نبود از این همه باری که روی دلم سنگینی می
کرد. تازه می فهمم چرا گاهی نفس کم می اوردم !!! انگار که دلم
سبک و رها بشود ...انگار که ته دلم خالی بشود.... خالی خالی ... خالی از گذشته
.... خالی از آینده .....خالی از خودم ... خالی از خودت ..... خالی از خودش ...... خالی از همه !!! حالا تو هی نیا... یا که بیا...چه فرقی میکند.... وقتی که خالی شده ام ..... از خون
دل نوشتم، نزدیکِ دوست نامه اِنی
رایت دَهرا من هِجرکَ القیامه دارم
من از فَراقش، در دیده صد علامت لَیسَت
دُموع عینی هذا لَنا العلامه عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید ناخوانده درس(نقش) مقصود، از کارگاه هستی هر چند
کَزمودم از وی نبود سودم من
جَرب المُجرب حلت به الندامه گفتم
ملامت آید گر گردِ دوست گَردم وَ
الله ما راینا حُبا بِلا مَلامه پرسیدم
از طبیبی احوالِ دوست گفتا فی
بُعدها عذاب فی قُربها السَلامه حافظ
چو طالب آمد جامی به جان شیرین حتی
یَذوق مِنه کاسا من الکَرامه گر
اوفتد به دستم آن میوه رسیده بازآ
که توبه کردیم، از گفته و شنیده روزی
کرشمهای کن ای یار برگزیده یاران
چه چاره سازم با این دلِ رمیده شمشادِ
خوش خَرامش در نازُ پروریده چون
قطرههای شبنم بر برگِ گل چکیده وان
رفتنِ خوشش بین وان گامِ آرمیده صد ماه
روز ِ رشکش جَیب قُصب دریده دنیا
وفا ندارد ای نور هر دو دیده
سی روز از فوت میم گذشته بود که *دکتر الف* برادر میم که رزیدنت پزشکی بود و چه می دونم رتبه دو رقمی کنکور و رتبه دوی علوم پایه و هزار و یک افتخار دیگه بود، یهو ناغافل میره تو کما!!!! یه ده روزی تو بیمارستان بستری بود و در نهایت در کمال ناباوری فوت میکنه و چهلم میم با مراسم خاکسپاری داداشش یک روز میشه!!! یکی از بدترین روزهای زندگی همه ما بود، همه مایی که با هم قد کشیدیم و بزرگ شدیم... حتی نوشتن این اتفاق بعد از چند سال وحشتناکه!!!! اون روز برای اولین بار فهمیدم وقتی کمر یکی میشکنه چی میشه!!! پدر میم کمرش مثل یک دال خم شده بود !!! مادر میم مثل یک اسکلت گوشه آرامگاه نشسته بود / ساکت و آروم خاک رو نگاه می کرد !!! هیچی نمی گفت !!! نه گریه نه شیون نه بغض!!!! اصن هیچکی هیچی برای گفتن نداشت !!! کلمه ها هم کم اورده بودن و فرار می کردن !!! من تا اون روز گریه پدرم رو ندیده بودم، اون روز دیدم پدرم داره زار میزنه !!! دو سه سال از فوت میم و برادرش گذشته بود که برادر دیگه میم ازدواج کرد و بچه دار شد !!!! همه شاد بودن که بالاخره یک روز خوب اومده !!! و این خانواده بعد از مدتها دلش شکسته اشون شاد شده!!! ولی باز یهو ، خدا روش رو از این خانواده برگردوند و نوه خانواده لوسمی گرفت و شیمی درمانی کرد و مرد !!! باور کنین گاهی اوقات خدا خیلی بداخلاق و سنگدل میشه و قصه های تلخی رو برای بنده هاش می نویسه !!! قصه های تلخی که خودش هم پا به پای بنده هاش آروم آروم زار میزنه و گریه می کنه !!!! پ.ن: کلی کار دارم !!! اندازه 319 روز کار دارم که باید تو این چند روز انجام بدم !!! هر جور حساب می کنم نمیشه!!!! وقتی برنامه هام این جوری میشه رفلاکسم عود میکنه !!! هم سرم خیلی شلوغه هم دستم به وب خونی نمیره !!! یا که وب رو می خونم و نمی تونم کامنت بذارم !!!! دوستان به بزرگواری خودشون ببخشن !!! از شروع سال جدید از خجالت همگی درمیام !!!!

مثلاً هر موقع
سمینار دانشجویی بود سریع همه امون بدون پوستر و بدون مقاله و هیچ چیز دیگه ای در
همون تاریخ به همون شهر می رفتیم و اصلن به محل سمینار هم سر نمی زدیم !!! و یا
ماگزیمم جلوی بنر سمینار یک عکس می گرفتیم و می اومدیم !!! سمینار داشنجویی تبریز،
مشهد و کرمان و .... گواه این ادعاست...
خرداد 82 سمینار
دانشجویی داروسازی در تبریز برگزار می شد یک هیات شامل اساتید و دستیاران و دانشجویان
(چهره های علمی) عازم تبریز بودن ... اکیپ خجسته دل ما هم سریع السیر، جلسه ای
تشکیل داد و تصمیم گرفت به صورت خودجوش و کاملاً مستقل به تبریز بره ...
تصمیم گرفته بودیم
با قطار بریم ... یادمه اواخر اردیبهشت رفتیم آژانس سفینه نرسیده به میدون ونک !!! دو
دو تا چهار تا کردیم و دو تا کوپه گرفتیم واسه غروب 8 خرداد!!! بلیط و گرفتیم و
خیلی خوشحال و خندون اومدیم دانشکده که دیدیم ای دل غافل دقیقاً داریم با هیات
علمی اعزامی دانشکده با یک قطار و در یک زمان حرکت می کنیم !!! انقده هم پررو
بودیم که کنسل نکردیم و با کمال شجاعت تصمیم گرفتیم هر طور شده بریم !!! ماگزیمم
بعد از برگشتنمون می رفتیم کمیته انظباطی!!!
از ترس
داشتیم می مردیم .... یادمه "پ" بدو بدو ورقها
رو جمع کرد گذاشت تو شلوارش !!!! و دیگه تا آخر سفر کلن ما بی خیال اون ورقها شدیم با اون
جاسازی مسخره !!!
مامور قطار که فک
کرده بود یه تعداد دختر و پسر فراری رو تک و تنها کشف کرده!! خیلی عصبانی و جدی داد و بیداد
می کرد !!! (اصن یه وضعی بود واسه خودش) !!! من خیلی سریع کارت انجمن داروسازان
(دوستان داروساز مستحضر هستن که دانشجویان داروسازی بعد از پاس کردن 140- 150 واحد
مجهز به این کارت میشن) رو از کیفم دراوردم و گفتم دکتر ایکس هستم عضو انجمن
داروسازان ایران!!! ما برای سمینار علمی داروسازی
عازم تبریز هستیم !!! زنگ بزنید دانشگاه تبریز بپرسید!!! ( انگار مهمان ویژه هستیم) سربازه
هم خیلی بی ربط برگشت گفت من خودم دو تا برادر لیسانس دارم و برادرزاده ام دانشجوئه
!!! و می دونم شما خیلی علمی هستید ولی من هم مامور هستم و موظفم!!! ( ما مونده بودیم با گیتار دست میم چی کنیم که
علممون زیر سوال نره) در نهایت کارتهامون رو مصادره کرد و شرط
گذاشت که تا تبریز دختر و پسر نباید تو یک کوپه باشیم و پسرها برن تو اون کوپه
دختر ها هم تو این کوپه !!! تا برسیم تبریز ببینیم چی میشه !!!! ما هم مجبور شدیم
قبول کنیم !!!
تو کوپه ها مثل برج زهر مار نشسته بودیم "آزی"
و "لیلا" داشتن ریز ریز گریه می کردن که به ذهنمون رسید ماست موسیر و چیپس رو که تو کوپه ما
بود از طریق پنجره به اون کوپه برسونیم حرکت موفقیت آمیز بود و هیجان خیلی زیادی
داشت برای همین ادامه دادیم و شروع کردیم از این کوپه به اون کوپه نامه نوشتن و
مسخره بازی در اوردن !!! نمی تونم بگم قطار با چه سرعتی می رفت و اینکه نصفه شب بود و
چه سوز و سرمایی بود و ما تا کمر از پنجره قطار آویزون بودیم و داشتیم چرت و پرت
می نوشتیم و رد و بدل می کردیم!!! الان که دارم این پست رو می نویسم نامه ها جلومه
و تموم کارهامون مثل یک فیلم از جلو چشمم داره رد میشه !!!
شعر یادگار اون شب:

Dance me through the panic 'til I'm gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me to the end of love
| Design By : Pars Skin |

